X
تبلیغات
رایتل

با کاروان موسیقی

ملوک ضرابی - خواننده

ملوک ضرابی در خانواده ایی مذهبی چشم به جهان گشود از کودکی به موسیقی علاقه پیدا کرد، در جوانی به صورت مخفیانه با کمک یکی از دوستانش با کمک یک آهنگساز  در یک استودیو یک صفحه از آوازش ظبط شد. وقتی این خبر بگوش پدرش شنید که دخترش صفحه ای بنام ( عاشقم من منعم نکنید دردم برسید) را پر کرده و میخواهد این تصنیف را در اختیار مردم بگذارد تصمیم گرفت دخترش را بگناه این ( جرم) معدوم کند.!

نویسنده این متن از خاطرات خود می نویسد

من با ملوک ضرابی در ارتباط مستقیم بودم و مرتبا به منزلش میرفتم و سر سفره ناهارهایش حضور داشتم همیشه تعداد زیادی سر میز بودند هنرمند، تاجر، دانشگاهی، موسیقیدان و خود او بالای یک میز که مستطیل بلند بود می نشست، بعضی ها بدون دعوت میآمدند و میگفتند ما از اینطرف رد میشدیم گفتیم سلامی بکنیم.
او همیشه ضرب خودش را پشت صندلی گذارده بود و بلافاصله بعد از صرف غذا صندلی را عقب میزد و با نواختن ضرب یک یا چند قطعه ضربی میخواند، به کسی مهلت صحبت کردن نمیداد از سیاست، هنر، موسیقی و تعریف حکایات و اتفاقات جالب و شنیدنی همه را میگفت و کاری میکرد که لذت غذا چند برابر شود. شیرین زبان بود و گفتنی های زیادی داشت.
میگفت خرید برای منزل من یک وقه یک کیلو یا دو کیلو معنی ندارد باید یک بار انگور یک بار هندوانه و یک بار برنج بیاورند. وقه بدرد من نمی خورد و به جایی نمیرسد.
روزی در سر ناهار تعریفی می کرد که شنیدنی است. او در جوانی دختری بود خوش پوش، خوش رو و خوش بیان، جوانان آرزومند بودند که با او هم صحبت شوند. او میگفت جوانی خیلی مزاحم میشد و ول کن معامله نبود و من نمیدانستم چه کنم. بفکرم رسید که او را عاجز کنم تا دست از سر من بردارد. به او گفتم بسیار خوب من تو را فلان روز ساعت 3 بعد از ظهر تابستان ( زمانیکه آفتاب تهران سرسام آور است) در وسط میدان .... می بینم و به او می گفتم اگر درست وسط میدان نه ایستی چون من تو را ندیده ام و نمیشناسم تو را پیدا نخواهم کرد حتما وسط میدان بایست و تکان نخور. شکی نبود که من نمیرفتم و آن بیچاره در وسط آفتاب سوزان می سوخت. فردای آنروز با من تماس میگرفت و من با عذر خواهی و اظهار تاسف میگفتم تو خودت مسائل خانوادگی ما را می دانی و فردا باز همان ساعت یعنی ساعت 3 بعد از ظهر در وسط میدان باش و تکرار میکردم درست وسط میدان بایست تا من تو را با دیگری اشتباه نکنم. این متد مرا از مزاحمین راحت کرده بود و همه این ابتکار را میدانستند و میگفتند امروز نوبت کیست ؟
او زنی بود نسبت به زندگی بسیار خوشبین و به عقیده او در این دو روز هستی به غیر مستی و عشق به هر چه رو کنی آخرش پشیمانی است.
ولی او عاشق نیکوکاری و احسان به هم نوعان بود و چون از داشتن فرزند محروم بود آنچه میتوانست برای کودکان یتیم انجام میداد و آنها را نزد خود میبرد و به پرورش و تربیت آنان همت می گماشت.
ملوک ضرابی علاقه ای به تحصیل نداشت و تا کلاس چهارم ابتدایی بیشتر نخواند و میگفت من استعداد درس خواندن ندارم او تعریف میکرد که ما اصلا یک فامیل کاشانی هستیم و صدا و خواندن ارث فامیلی ماست، او اضافه میکرد که پدرش صبح ها بعد از نماز، دعای دوازده امام را با صدای بلند و رسا میخواند، اگر یکروز نمی خواند همسایه ها میگفتند چه شده ؟ و به آن صدا عادت کرده بودند. میگفت من وارث این صدا هستم و از طاهرزاده متشکر بود که او را خیلی هدایت کرده بود و از معلم ضرب خود حاج خان عین الدوله که علاوه بر ضرب آهنگهای ضربی را هم به او یاد داده بود همیشه سپاسگزار بود.
ملوک ضرابی اطلاعاتی در مورد ردیفهای موسیقی ایرانی نداشت و خیلی علاقه مند بود که شاگردانی داشته باشد ولی داوطلبی پیدا نشد.
اولین کنسرت او در دبیرستان فیروز بهرام انجام گرفت که شروع فعالیت های هنری اوشد و شهرت او از این دبیرستان آغاز شد.
مرحوم احمد دهقان برای شهرت ملوک ضرابی خیلی فعالیت کرد و بیستمین سال خوانندگی او را جشن گرفت و به او یک نشان فرهنگ اهداء نمودند. او در اکثر مجالس مهم در حضور سیاستمداران خارجی برنامه های جالبی اجرا میکرد و چون تنها به خواندن اکتفا نمیکرد و گه گاهی با نواختن ضرب و لطیفه و جوک گویی جلسات را بسیار گرم می کرد از این نظر در میهمانیهای رسمی کاخ گلستان هم او را دعوت میکردند
او طبع و نظر بالایی داشت بطوریکه علاقه مند بود که اسمش فقط در ردیف صبا، قمروزیری و سایر استادان بزرگ موسیقی ذکر شود

او اثراتی از خود بجا گذاشت چون ،"عاشقم  من" ، "تو رفتی و عهد خود شکستی" ، "چه خوش صید دلم کردی" که اکثر آنها مورد توجه مردم قرار گرفت. او میگفت قمر دوازده سیزده سال بزرگتر از من است و اضافه میکرد که روزی در منزل یکی از دوستان ( شیخ الملک اورنگ) قمر الملوک وزیری بود و شروع به خواندن کرد بعد از من هم خواستند که بخوانم من هم مطابق معمول یک قطعه ضربی خواندم که خیلی گرفت ولی دل تو دلم نبود

 
ملوک ضرابی اعتقاداتی داشت که به آن ها احترام می گذاشت. مثلا درب های زیر زمین خانه اش را خیلی کوتاه ساخته بود بطوریکه برای رفتن به اطاق باید بکلی خم شد  ؛ از او سوال شد چرا اینکار را کردید به خنده گفت همه باید تعظیم کنند تا نزد من بیایند. او به شهرستانها برای کنسرت هم نمی رفت و نرفت و سفرهای کوتاهی هم خارج از جمله پاریس کرد. زنی بود بیش از حد جسور و روشن فکر بطوریکه در اوائل قرن یکی از اولین هنرپیشه های زنی بود که روی صحنه تأتر ظاهر شد و صحنه هایی چون خسرو شیرین،عدالت و لیلی و مجنون را اجرا کرد
مرحبا به این جسارت و استعداد
روحش شاد

 

http://www.amirworld.com/Naamavaran.htm

 






جوانی صندوق در بسته ای است که فقط پیران می دانند درون آن چیست . دوکلوس



اگر آرمان برایمان هویدا باشد ابزار های رسیدن به آن را خیلی زود خواهیم یافت . حکیم ارد بزرگ



تنها نشان زندگی رشد کردن است . جان هنری



صداقت نخستین فصل دفتر دانایی است . تامس جفرسن



چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی «مثل من رفتار کن». کانت



از امروز استفاده کن و امروز را از دست مده. دیل کارنگی

 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
داستان پاندا کو نفوکار در ایران

سیندرلا در ایران

نقد سریال میخک

بررسی فیلم لوسی

سریال رودخانه برفی

نقد سریال عطسه از مهران مدیری - رها ماهرو

جیگر ، کلاه قرمزی

سریال نفس گرم

سریال های نوروز 1395

نقد و بررسی فیلم پذیرایی ساده - رها ماهرو

در حاشیه 2

سریال آسمان من

حکیم ارد بزرگ , ارد بزرگ , Great Orod , philosophy , Iranian philosopher